تبلیغات
خلــــیج ایــــــرونـــــــی - مدیریت روابط

مدیریت روابط

1389/05/17 23:55نویسنده : محسن خلیلی

 

                         

 

تا اونجایی که من یادم میاد تو مبحث روابط بین والدین و فرزند ، معمولا والدین  مخاطب قرار میگیرند و  همیشه راه حلی برای رابطه بهتر و  صمیمی تر با جوانان پیش رویشان قرار میگیرد. اما ما جوون ها کمتر پیش اومده که تجربیاتمون رو در اختیار هم بذاریم. امروز تصمیم دارم یک تجربه قدیمی رو براتون بگم و حتما به دردتون میخوره.

تو دوران جهالت  من یه چتر بودم یه چتر به معنای واقعی. کم پیش می اومد که آنلاین نباشم(دوران جهالت). همین موضوع باعث میشد که  پدر + مادرم خیلی به این مساله حساس بشوند.

یک روز دیگه خیلی رفتم تو موبایلم و یه گوشه چنبره زده بودم.

مادرم  خیلی  عصبانی شد و اومد طرفم گفت محسن اگه این کارتو تمومش نکنی گوشیتو میزنم به دیوار تیکه تیکه اش میکنم. میدونی راست میگم. من گوش ندادم (دوران جهالت) داد زد محسن بسه دیگه . پدرم هم دیگه کفرشون در اومد و اومد طرفم و یه دونه آب دارش رو نواخت .

منم که لوس!! پاشدم و با چشم های بابا غوریم گفتم یکی کمه بیا این ورش هم بنواز(دوران جهالت).

پدر هم کم نیاورد و اومد که بنوازه که مادر جلوشونو گرفت(مادر است دیگر...)

مادر گوشی رو از دستم گرفت و گفت تقصیر تو نیست این چت اینجوریت کرده . گوشیمو تو یک عملیات خراب کارانه به طرف دیوار هدف گیری کرد. منم دیدم نشکست رفتم طرفش و ورش داشتم و با چشمان گریان گفتم بیا دوباره امتحان کن انگار هنوز نشکسته (دوران جهالت) و مادر ما هم که عشق شوت و پرتاب و از این کار ها گوشی رو ورداشت و کَعَنه دارت  به طرف دیوار روانه کرد.

خلاصه چشاتو درد نیارم. مادر زد و گوشی هر قطعه اش یه طرف گریخت.  منم عصبانی شدم (دوران جهالت)  و زدم بیرون . رفتم دنبال یه جای خلوت و تاریک که تو حال خودم  باشم. رفتم تو یه جا نزدیک خونه یه فضای سبزی بود رو یه تخته سنگ نشستم  داشتم اشک  میریختم و افکارم رو   روی موضوع امشب  متمرکز کردم و کلی پشیمون  سرشکسته بودم که دیدم پدر همراه آقا دوماد با ماشین به دنبالم آمد من تو تاریکی بودم و وقتی از جلوم رد شدن متوجه من نشدند ولی انگار پدر اون ساعت چشم هاش خیلی خوب کار میکرد (پدر عینکی هستند)  و اومد تو تاریکی . منم که لوس! وقتی دیدم امدند طرفم منم پاشدم خواستم از کنارش بی  اعتنا رد شوم که دیدم اومد طرفم . ترسیدم ، گفتم دومی رو آورده اینجا بنوازه که یهو(ناگاه) دستهاش باز شد و منو گرفت تو بغلش . منم که خیلی دلم گرفته بود اشک ام دَم مشک ام  و گریه کردم اندر آغوش پدر . یه دفعه باناباوری شنیدم که صدای هق هق میاد. نگو پدر جان هم بدجوری غمناک شدند و داشتند گریه میکردند و همونجا تو بغلم گفت : محسن خیلی دوست دارم. تو نباشی من میمرم. منم جاتون خالی هِر و هیر گریه کردم.

مهم نیست این داستان واقعی است یا از یک  فیلم هندی  اختلاص شده مهم نتیجه  داستان است.

ببینید من اون روز کار های خوبی نکردم (طبق داستان) اما یه کار خوب کردم اون هم این بود که گذاشتم پدر و مادر باهام راحت حرف هاشونو بزنند. یه جورایی دیگه حریم های قبلی وجود نداشت . اون روز مادر از شکستن گوشی دلش خنک شد و پدر از نوازش سیلی. این جوری تمام بغض چند ساله خالی شد و شکست. اونجا پدر و مادر فهمیدند من چقدر دل نازک و لوس ام. اونجا من فهمیدم چقدر پدرم عاشقم بود و هیچ وقت اون حس رو بهم القا نکرده بود. فهمیدم چقدر داشتیم فاصله میگرفتم.

میتونم قویا(لعنت به بانی فرقه سبز) اعلام کنم که از اون روز به بعد افکار و رفتارم 90 درجه تغییر کرد.

خیلی وقت ها این فاصله ها باعث سوء تفاهم ها و مشکلات بین ما با خانواده و بالعکس میشه.

نمیگم برید بیفتید به جون هم !نه! فقط میگم فاصله ها رو کم کنید. برید پا پیش بگذارید و خیلی راحت حرف هاتون رو بزنید. خودتون رو بهشون نزدیک کنید و اگه خیلی لوسین بغلشون کنید و ببوسیدشون. این باعث میشه که رفتار های والدینتون هم همینطور نسبت به شما عوض بشه.شروع کنید غرورت رو بذار کنار مطمئا باش ضرر نمیکنی.

خیلی راحت میشه با این کار بیش از نیمی از مشکلات رو حل کرد (مادی ، معنوی و ...).

پیشنهاد میکنم برید و این رو حس کنید. حتما مزه اش زیر زبونتون میمونه و به یادتون ماندگار میشه. و این طعم به یادماندنی همیشه سدی براتون میشه . سدی که فاصله هارو از بین میبره.

موفق


آخرین ویرایش: - -

 
1396/02/31 21:45
This excellent website truly has all the info I wanted about this subject
and didn't know who to ask.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر