تبلیغات
خلــــیج ایــــــرونـــــــی - اینگونه می اندیشم

اینگونه می اندیشم

1388/12/26 14:13نویسنده : محسن خلیلی

 

چند سالیه که شبکه های اینترنتی بین جوامع مختلف خوب جا پیدا کرده ، ای روزها کمتر کسی هست که از اینترنت بینیاز باشه.

دیگه این روزها کسی قلم در دست نمیگیره و دفتر چه خاطرات به دست وقایع زندگیشو ثبت کنه.

تو این دوران دیگه دفترچه خاطرات میل کرده به سوی وبلاگ ها  یا MEMORY BLOG)) که تمام چیزهای جالب و به یادماندنی و مهمشو اینجا ثبت میکنه با این کار شاید در بعضی مواقع باعث حل بعضی از معضلاتش هم بشه.

تو این دفتر خاطرات آنلاین هر کسی با  یه روش خاص خودشو بیان میکنه.

ببینید این موضوع مثل چهارشنبه سوری خودمونه.هر کسی میخاد تو این روز یه طوری شاد باشه. و این آدما هر کدوم یه روشی رو انتخاب میکنن واسه شاد بودن. یکی میره تو دل طبیعت یکی میره شهر بازی  یکی هم میره تو خیابون ها و ترقه میترکونه چون حس خوبی بهش میده . اما هرکدوم اینها یه سر انجامی داره . بعضی هاش خاطراتش به یاد موندنیه بعضی هاش هم عاقبت خوبی نداره مثل همین استفاده از مواد محترقه غیر استاندارد که نهش یا خودتو میکشی یا بقیه رو!!

تو این دفترچه خاطرات آنلاین هم همچین حالتیه.

بعضی ها با حرف ها و مطالبشون کاربرانو جذب میکنن و بعضی ها هم میان با حرفهاشون کاربران رو دفع میکنن و حتی قابلیت آسیب رساندن هم دارند.

تو این پست چندتا از وبلاگهارو انتخاب کردم و چندتا از مطالبشونو واستون میذارم. این پست به هیچ عنوان سیاسی نیست . در حال حاضر در سکوت سیاسی به سر میبرم.

 

لطفا به حرفهای افراد مختلف در طیف های مختلف و روش ابراز عقایدشون توجه کنید:

 

حسین قدیانی؛

 ...
 

مرثیه ای برای پایان سال 88
چهارشنبه نیست اما من نشسته ام بر همان اتوبوسی که چهارشنبه ما را آورد راهپیمایی 9 دی و دارم از شیشه دل شکسته اتوبوس به حوادث امسال نگاه می کنم. چه سالی بود امسال. چه بی مثال بود امثال. امسال، سال نبود یک تمثال بود از کل تاریخ. حیف که تا چند روز دیگر به امسال باید بگوییم پارسال. این روزهای آخر سال برای من شده عین روزهای آخر محرم یا مثل روزهای آخر ماه رمضان. باید به جای دعای افتتاح دعای وداع خواند. الوداع ای سال خوبی ها ای سال پر حادثه. ای سال پر حماسه. ای سال ریزش ها ای سال رویش ها.

... "اللهم احفظ قائدنا سید علی خامنه ای". اسم شب نماز شب ماست خامنه ای. ذکر هر شب ماست خامنه ای. علی زمانه ماست خامنه ای. حسین دوران است خامنه ای. سید و سالار است خامنه ای. خار در چشم اغیار است خامنه ای. مهربان با یار است خامنه ای. دلبر و دلدار است خامنه ای. حضرت ماه است خامنه ای. نائب بقیه الله است خامنه ای. عباس نگهدار است خامنه ای. مدح خامنه ای ثنای سید علی شاد کردن دل مادرش زهراست. فرزند فاطمه است خامنه ای. سید و آقاست خامنه ای. مثل ماه زیباست خامنه ای. حافظ آرای ماست خامنه ای. فرزند شهیدی می گفت؛ بابای ماست خامنه ای. پیرزنی در جنوب شهر می گفت؛ با ماست خامنه ای. جوانی در شمال شهر می گفت؛ چه صبور است خامنه ای. دشمن می گفت؛ اعصاب ما را خرد کرده خامنه ای. پدر شهید سعید شاهدی می گفت؛ اینها باختند، برد کرده خامنه ای. برادر شهید همت می گفت؛ "سلم لمن سالمکم خامنه ای". مادر همت خواب "محمد ابراهیم" را دیده که می گوید؛ "حرب لمن حاربکم خامنه ای". هر چه دشمن بیشتر به من فحش بدهد تو را زیبا تر مدح می کنم خامنه ای.

 

 

رنگ رخساررومینا؛

 

چراغ قرمز به این کشکی ها سبز نمی شد که نمی شد
جماعت هم پشتش منتظر وایستاده بود
تا اینکه ترافیک گره خورد و باد سرد وزیدن گرفت
دیر وقت شد و هوا رو به تاریکی رفت .

انواع و اقسام صداها , کامیون ها , تریلی ها
دوچرخه ها , موتورها , ماشین اشرافی گنده ها
همین جور سر و صدا می کردن - ای داد , چه وضع شه !
آخه این چراغ نمی خواد سبز بشه ؟

چند روز شد چند هفته , چند هفته شد چند ماه آزگار
همه سر خیابون وایستاده بودن بیکار و بیعار ,
با انگشت هاشون بازی می کردن تا اوضاع تغییر کنه
آدم های حسابی همین کار رو می کنن دیگه .

حالا هم اگه آدم از اون ضلع خیابون عبور کنه
ممکنه به نظر آدم تا حدی عجیب بیاد که ببینه
اونها امیدوارانه زل زده ن همون جور
صبورانه همون جا وایستادن , منتظرن که چی بشه ؟
که این چراغ نکبتی عوض بشه !

 

 

سندس؛

 

بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

كلاس درس شلوغ بود وهمه در حال صحبت كردن بودن ؛هر كی با دوستای خودش گرم گرفته بود و خلاصه كلاس رو هوا بود!یهو معلم اومد تو كلاس و سر و صداها یواش یواش خوابید،بعد طبق روال همیشگیش شروع به خوندن لیست حضور و غیاب كرد:

بزرگراه همت.....حاضر

ورزشگاه همت....حاضر

غیرت همت.....غایب

سمینار همت....حاضر

... از موتور پریدم پایین.جنازه را از وسط برداشتم که له نشود.بادگیر ابی و شلوار پلنگی پوشیده بود.چثه‌ی ریزی داشت،ولی مشخص نبود کی است.صورتش رفته بود.

بادگیر آبی و شلوار پلنگی.زیپ بادگیر را باز کردم؛عرق‌گیر قهوه‌ای و چراغ‌قوه.قبل از عملیات دیده بودم و مسئول تدارکات آن‌ها را داد به حاجی.دیگر هیچ شکی نداشتم.

هوا سنگین بود. هیچ‌کس خودش نبود. حاجی پشت آمبولانس بود و فرمانده‌ها و بسیجی‌ها دنبال او. حیفم آمد دوکوهه برای بار آخر، حاجی را نبیند.ساختمان‌ها قد کشیده بودند به احترام او.وقتی برگشتیم، هر چه دورتر می‌شدیم،می‌دیدیم کوتاه‌تر می‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمی‌آوردند.

پی نوشت:نمیدونم کی و چه‌طور "حاج همت" رو شناختم!نمیدونم کی و چه‌طور این سردار "دل‌ها" قلعه‌ی قلب سیاه مرا فتح کرد!!هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر فراموشم میشه...

 

 

X بانو؛

 

این پست یک روده‏دارزی به تمام معناس و شما به هیچ وجه مجبور به خوندن اون نیستید!)

امروز داشتم این مطلب رو تو وبلاگ هدیه میخوندم که یاد خواب چند سال پیش خودم افتادم

جریان علی رو یادتونه؟

دوم راهنمایی بودم، از دست کارای علی خسته شده بودم...

یادمه از وقتی 10 سالم بود چند باری بهم پیشنهاد روابط فیزیکی داد، من خیلی دوسِش داشتم ولی میدونستم که این پیشنهاد از رو دوست داشتن نیست و صرفاً بخاطر سن و کسب تجربه و غیره‏س(نمیدونم چرا همیشه اکثر مسائل رو خودم حل میکردم و مثل بچه‏های هم سنم به مامانم نمیگفتم!). دفعه‏ی آخری که بهش نه گفتم و صدامو کمی بردم بالا که "نمیخوام ببینمت برو گمشو اون ور" 1سال و خورده‏ای باهام قهر کرد... (حالت تهوع عصبی من بصورت جدی از همون موقع یعنی بعد از اولین باری که بهم پیشنهاد داد و فشاری که روم بود شروع شد ولی اون موقع فقط وقتایی که اونو میدیدم این حالت برای مدت خیلی کوتاهی بهم دست میداد و به شدت الان نبود
کلاس دوم یا سوم راهنمایی بودم، شب 10ام عید بود و من با گریه از خدا خواستم که یجوری فکر این آدمو از سرم بیرون بره و با همین فکر خوابم برد...

خواب دیدم با علی تو یه ماشینم و داریم نزدیکای خونمون‏ میگردیم، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد ولی نمیدونم چی شد که من عصبانی شدم، از ماشین پیاده شدم و درو محکم کوبیدم به هم. علی دنبالم اومد ولی بعد از چند قدم برگشت سوار ماشین شد و رفت!

تو راه برگشت به خونه بودم که با یه پسری هم مسیر شدم و تو برف باهم شروع کردیم به قدم زدن و صحبت کردن. بعد از اینکه ازش جدا شدم چند تا از دوستای صمیمی دبیرستانمو دیدم و تا خونه با هم اومدیم...

وقتی از خواب بیدار شدم از حرفاش فقط این یادم مونده بود که بهم گفت اول اسمی که تو خونه صداش میکنن n هست و بعد هم اسمش رو گفت. صبح اون روز هر چی اسم که با "نون" شروع میشد رو ردیف کردم... ناصر؟ نه! نادر؟ نه! نریمان؟ نه! و چند تا اسم دیگه که هیچکدومشون اون اسمی که شنیدم نبود...

... سرتونو درد نیارم این جریان ادامه داشت و نیما همدم من بود ولی ارتباطمون کم شده بود تا اینکه من رفتم دانشگاه و سال دوم بودم که موبایل خریدم و از "م" اجازه گرفتم که شمارمو به نیما بدم تا با هم در حد اسمس و یه تماس درارتباط باشیم

قبول کرد ولی از ارتباط نزدیک و راحتی که من با نیما داشتم  ناراحت شد (من حدود یه هفته بخاطر یه اتفاقی که برام افتاده بود و حاضر نبودم با "م" درمیون بذارم با نیما درد دل میکردم و اون دلداریم میداد وقتی این جریان تموم شد و "م" فهمید که اون بعد از نیما این قضیه رو فهمیده خیلی ناراحت شد) یه شب کل دستشو با تیغ زد...  فکر میکرد من با نیما رابطه‏ی دیگه‏ای دارم و دیگه اونو دوس ندارم خلاصه رابطمو با نیما کاملاً قطع کردم ولی بعد چند وقت دوباره با توضیح به "م" بهش فهموندم که نیما کامل قضیه‏ی ما رو میدونه و فقط برام یه دوسته و دوباره با نیما ادامه دادیم تا اینکه یه بار که پیش "م" بودم نیما برام یه شارژ ایرانسل فرستاد و "م" ناراحت شد. من به نیما گفتم که "م" ناراحت شد و نمیتونم قبولش کنم. نیما هم گفت ناراحت شد که شد به درک!

بعد 7 سال دوستی(نیما فقط و فقط دوستم بود، یه دوست خوب و نه دوست پسرم) اصلاً انتظار همچین برخوردی ازش نداشتم، طرفداری "م" رو کردم و دیگه حتی تولدشم بهش تبریک نگفتم اونم فقط امسال عاشورا بهم یه اسمس ثیاصی زد...

دیگه ازش خبر ندارم ولی برام خیلی جالب بود که همونطوری که تو خواب دیده بودم تو واقعیت هم علاوه بر اون نوشته‏ها کمکی بود که منو از فکر علی بیاره بیرون...

 

 

کامران نجف زاده؛

الان نیم ساعت است نشسته ام بهاریه بنویسم اما نمی شود.نمی دانم چرا این کیبورد حال و هوای کاغذ و قلم ندارد..بهاریه بنویسم..."برای جمال خسته جانی که زیر بار سختی هاآخ نگوید"...بگوید در نبرد بین روزهای سخت با آدم های سخت ،این آدم های سختند که می مانند نه روزهای سخت.ما هم که لابد جان سختیم.جان سخت نبودیم که اقلا زیر بار این همه تهمت و دروغ یک آخ ناقابل باید می گفتیم,ما را به سخت جانی خود این گمان نبود وگرنه همین الان آنت و لوسین را خاموش می کردم.تمام سی دی هایی که برایم فرستاده اند از روزهای دور میانداختم کنار ،آواتار می دیدم.
سخت جان نبودم که یک چیزی می نوشتم درباره آریستوکرات هایی که آرمانشهرشان پنجره هایش
 
به سمت شر باز می شود،که قانون برایشان یک شعر فراموش شده است..که برای خدمت!!من و ما را به جان هم می اندازند.دست می گذارند درست روی آن سلولهای صورتی احساس.
خبرنگارها باید جان سخت باشند.این را یک نفر که بدجور دوستش دارم دو بار به من گفت..
من خودم هم هرروز یک نفس عمیق کشیدم که یک آه عمیق بود.چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد...سرچ کن ببین آریستو کرات یعنی چه.من خودم هم سرچ کردم ...امسال بعضی وقت ها هم اشتباهی سرچ کردم.اگر می دانستم اینقدر ذوق می کنی همکار،زودتر صدسبد سوتی می چیدم می دادم دستت.فکر کردی با لری کینگ طرفی ؟لری کینگ هم پشت گوشی ایرادهایش را می گفتند.خیلی هم پیرمرد خوبی بود.وقتی دستم را فشرد فهمیدم.زرشک به رفاقت.زرشک به این همه خون همشهری
 که در چشم هایت جامانده بود و من فکر کردم این عطوفتی خونین است!.

«باید اینجا یک پنبه زن پیدا کنم.رختخواب هایم را پنبه بزند.تا شب تحویل سال خواب ها را باید شست.»
شاید امسال یک میلیون ای میل نزنند که فلانی بهمان است وبهمانی فلان...خرجی ندارد،یک نرم افزار می خواهد و یک لحظه که فکر کنی خدا خواب است ،ای بابا!خدا جای خودش نشسته .چه دلیلی دارد من هر روز تکذیبیه می دادم.اصلا مهم نیست.مهم این است که تصمیم سازسیاه که دلش برای من نمی سوزد،که پیغام داده بود فلانی را از راند خارج کنید و نفهمیدم چرا،چه راندی پدر آمرزیده ؟دلت واقعا برای همسن و سال من که شیداشده در رنگی و گیسوی رودابه و گرز رستم را در آن دیده می سوزد؟.

من لبخند بچه های کالو را با تمام جهانتان عوض نمی کنم...
حالا ناقلاالان کنار بیگ بن
  ایستاده ای داری ثانیه ها را می شماری... که بر گردی به شهر هرت...برمی گردم از نو شروع می کنم....

 ببین!دو بار باید بخوانی.ای کیویت اندازه من باشد سی بار باید بخوانی.این مرثیه ای است بر 270 روزی که از این سیصدوشصت و پنج روز گذشت.بر ما چه گذشت...

 

 170044869_e7e2afb8ec.jpg

 

 

راحیل؛

سلام سلام سلام سلام

امروز میخوام یه داستان واقعی تعریف کنم.

یکی از همسایه های ما و ۲ تا دختر جوونش با پدر خانواده ۲-۳ سال پیش

زندگی میکردن که یه اتفاقاتی افتاد و...

شوهر این خانم یه فرهنگیه ساده بود که خوب خودتون ازوضعیت حقوقی این

قشر از جامعه کاملا" آگاهی دارید و نیازی به توضیح نیست .

۲ سال پیش که شوهر این خانم عمرشو داد به شما دختر بزرگه نامزد داشت

و کوچیکه مجرد بود.

وقتی این آقای شوهردرقید حیات بودن این خانواده همیشه سرخریدن کوچیکترین

وسیله با پدر خانواده جنجال داشتن و پدر خان میگفتن که

من پول ندارم و نمیدم و از این حرفا...

تا اینکه یکی از همون روزا یه نفر به این خانم همسایه پیشنهاد داد که

اگه میخوای برکت بیاد توی خونت برو یه نعل اسب پیدا کن و بذار توی خونت.

این خانم هم همین کارو میکنه و دست بر قضا چند وقت بعدش شوهر این خانم

بر اثر سانحه ی رانندگی فوت میکنه و طبق گفته ی خودشون حدود ۶۰ میلیون تومن

بیمه و دیه به خانواده اش تعلق میگیره و خانم خونه هم میره یه خونه میخره

و میدش اجاره و حقوق شوهره هم تمام و کمال میاد دستش.

از بعد از اون شیوه ی زندگی این خانواده عوض شد.به سرعت یه ماشین خریدن

و خرید لباسها ی بی مارک ممنوع شد و مهمونیهای هفتگی این خانواده

بزن و بکوب و خلاصه...

خانم خانواده بدون اینکه موهاشو اتو بکشه بیرون نمیره .دخترا هم که توی این ۲

سال شوهر کردن.و یه نوه ی کوچولو هم به جمعشون اضافه شد.

البته ما اصلا" فکر نمیکنیم که این اتفاقات به جهت حضور نعل در اون خونه

بودااا... اصلا"........

مطمئنم شما هم همچین فکری نکردین!!!

چی بگم والله...بیچاره از خودش که رفت...روحش شاد...

حالا واقعا" این برکت بود؟؟؟؟؟

اصلا" واقعا" نعل اسب شانس میاره؟؟؟

شما اعتقاد دارین؟؟؟؟

 



آخرین ویرایش: 1388/12/27 23:52